| درباره من: | بشری هستم زاده غــــم ، آشنای درد ، همدم تنهایـــی ، غـــریبه با خود ، بیگانه با شادی ، هم ناله با گریه ، هم نوا با اشک ، در سوگ شادمانی ، در تمنای دست یاری بشری هستم مســـــــــافر مسافر به نا کجا اباد ، نا کجا ابادی که در ان نباشد غم ، نباشد درد ، نباشد تنهایی ، پیدا کنم خود ، اشتی کنم با شادی ، قهر کنم با گریه ، پاک کنم اشک ، کنم رقص شادی ، دست گذارم در دست یاری بشری هستم مسافر ، مسافر به ناکجا اباد کجاست این ابادی ؟ هست در افسانه ها همچنین جایی ؟ به روایت تقویم بیست بهاریست که از عمرم میگذرد . بیست بهاری که زود خزان گشت ، زمستان شد ، تلف شد ، بیهوده هم تلف شد . سالها یکی از پس دیگری امد و من بزرگ و بزرگتر شدم ، رشد کردم ، بی انکه بدانم چه سرنوشتی برایم رقم خورده است . فقط رشــــــد می کردم ... هرچه بزرگتر شدم بیشر احساس تنهایی کردم... احساس کردم با خود غریبه هستم ، با خودم بی رحم هستم ، ترســـیدم! ترس تمام وجودم را فرا گرفت از خلوت و تنهـــایی ترسیدم ، از سکـــــــــــــــوت ترسیدم ولی خودم سکوت کردم ، مهر خاموشی بر لبانم زدم و شکایت نکردم ای کاش بیستمین بهار زندگی ام را نمی دیدم ، ای کاش بهاران زندگیم بهار مــــی مــــــــــــاند از دست زندگی گله دارم ، از تقدیر گله دارم ولی سکـــوت میکنم و در انتظار بیست و یکمین بهار می نشینمــــــــــــــــ... |
